تبليغاتX
دریچه ای از سبزه زار

دریچه ای از سبزه زار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

شعری از عباس معروفی

وقتی نيستی
می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر
.

تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بيایی؟

خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت می‌ترسم
بانوی من
!

حاضرم همه‌ی دنيا را

ساکت کنم

تا تو در آغوشم آرام بخوابی
.
حالا تب تنت را

ببوس روی تن من
.
مثل بازی آب و خاک
لجوج و تمام‌خواه
به تنت بپيچم؟
مثل برکه‌ای زلال

در آغوش زمين

جايی برای خودم
دست و پا کنم؟
خب حالا مرا ببوس
مثل نيلوفر آبی
.

موهام خيس خيس است.
بپيچمش به انگشت‌های تو؟

نمی‌دانم
.
می‌خواهم بيايم توی بغلت
.
با لباس بيايم؟

نمی‌دانم
.
می‌خواهم شروع کنم به بوسيدنت
.
تا هميشه؟

...
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
اين را می‌دانم
.

جاذبه‌های تو
تمام نمی‌شود
تمام می‌شوم در آغوشت
و باز به دنيا می‌آيم
با همين تولد مکرر
به‌خاطر دوباره ديدنت
می‌چرخم و می‌بوسم و نگاهت می‌کنم
...
چند بار ديگر
زمين دور خورشيد بچرخد
و من خيال کنم هنوز نچرخيده‌ام؟

آنقدر آرام بوسيدمت
که خدا هم نفهميد
و خوابش برد
دنبال دست‌هات می‌گشتم
.

تو گم شده باشی
مرا صندلی
به تمدن باز نمی‌گرداند
.
...
گاهی خيال بوده‌ام

گاهی توهم
گاهی تجردی تنها
ميان آدم‌ها
سايه‌ای از خودم
که دنبال تو می‌گشته
.

"عباس معروفی"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |